باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

عادت های باران توی 1 ماه اول

باران قشنگم می خوام اینجا از کارایی که می کنی بنویسم تا بعدا خودت بخونی و کیف کنی 1.وقتی داری شیر می خوری سیر که شده یه لبخند میزنی که یعنی من سیر شدم 2.موقع باد گلو زدن قبلش گریه می کنی بعدشم که زدی از باد گلوت میترسی و دوباره گریه میکنی 3.تازگی یاد گرفتی مو های مامانمو میکشی وقتی تو بغلشی گردنبند بابا هادیم میکشی 4.وقتی خوابی یهو از یه چیزی میترسی شروع میکنی به گریه کردن توی خوای به دفعه با صدای بلند میخندی 5.وقتی بغلت میکنیم که باد گلو بزنی گردنتو انقد صاف نگه میداری انگار نه انگار که 1 ماهته 6.کلا همش در حال زور زدنی همین الانم که دارم مینویسم داری زور میزنی 7.فعلا 3 شبه تا ساعت 2 بیداری بعد می خوابی وقتی هم که بیداری همش م...
30 بهمن 1392

26 روز گذشت

امروز دقیقا 26 روز از تولد بارانم می گذره و بارانم شده 26 روزه بار اولی که بردیمش دکتر وزنش 2790 بود قرار شد هفته ی دیگه بریم و تا هفته ی دیگه باید 200 گرم اضافه کنه هفته ی بعد که رفتیم وزنش شده بود 3220 یعنی 400 گرم اضافه کرده بود که دکتر گفت عالیه براش قطره ی آ+د نوشت و یه قطره هم داد که اگه دلش درد گرفت 5 تا قطر بهش بدم چند روزه که بینیت گرفته منم ترسیدم که سرما خورده باشی به خاطر همین با بابا هادی بردیمت پیش دکتر دکتر معاینت کردو گفت ریه ش سالمه یه قطره داد که بریزم تو بینیت تا تخلیه بشه وزنتم شده بود 3600 هزار ماشالا عشقه مامان بعدشم گفت از هفته ی دیگه که 1 ماهت تموم میشه میتونم بهت شربت گریپ میکسچر برای دل دردت بد
20 بهمن 1392

خاطره زایمان طبیعی بدون درد من قشنگ ترین خاطره ی زندگیم

دفعه ی آخری که رفتیم پیش دکتر قرار شد هفته ی بعدش یعنی تاریخ 25 دی بریم بیمارستان برای زایمان وای باورم نمیشد یعنی فقط یه هفته مونده بود این یه هفته هم هر جوری بود گذشت و شد 3شنبه شب که فرداش باید ساعت 6 صبح میرفتیم بیمارستان اون شب زنعمو و نداومهدی و امیرو فاطمه و مامانم اومدن خونمون اون روز من از ظهر باید روغن کرچک می خوردم با یه مکافاتی این 6 تا قاشق و خوردم تمام وسایلمم آماده کردم و خوابیدیم اولش خوابم نمی برد اما بعد راحت خوابیدم صبح ساعت 5 بیدار شدیم زنعمو هم شب موند مامانم رفت خونه که ما صبح بریم دنبالش ساعت 6 از خونه رفتیم بیرون خلاصه ساعت 6:30 رسیدیم بیمارستان عرفان کلا 10 دقیقه با خونمون فاصله داره وقتی رفتیم تو بیمارستان هادی کارا...
14 بهمن 1392

عکسای 15 روز اول باران

بارانم در حال عوض کردن بارانم بغل خودم بارانم تو گهواره بارانم تو گهواره در حال گریه کردن البته گریه هاش در حد نق زدنه فسقل بغل بابا هادی در حال چرت زدن هنوزم زردیش خوب نشده میبینین هنوز زرده بعد از 2 روز بستری تو بیمارستان به خاطر زردی در حال برگشتن به خونه دخترم با لباس زنبوری که بابا هادی براش خریده بود باران اوچولو سرحال و قبراق بغل بابا هادی  در حال باد گلو زدن  اینا لباسا اولین لباسایی بود که با بابا هادی خریدیم هنوز نمیدونستیم باران دختره   خندشو ببینین بگین هزار ماشالا ببینین چه ناز خوابیده اینم یه مدل خوابیدن دستمو گذاشتم زیر سرم بغل مامانم خ...
12 بهمن 1392
1